|
|
|
|
|
اندر آداب کارمندی جماعت علما بر این قول معتقدند که هر موجودی را ظاهری است و باطنی و در ناموس طبیعت مطابقت ظاهر و باطن را التزامی نباشد .از جمله ابنای صنف کارمندی را نیز ظاهری است که دیگران را در نظر آید و باطنی که کسی را جز اهل و عیال از آن خبر نباشد .در این معنی حکایتی شیرین نقل است که یاد کرده آید تا طالبان را به کار آید و واصلان را مرتبت افزاید. حکایت درویشی "کارمندی را دید سرخ روی و خندان لب و آراسته ظاهر که نازان و خرامان به اداره می شد . به نزدیک وی رفت دعای بسیار کردو چیزی طلبید .کارمند را کلام درویش خوش آمد .دست در جیب شلوار کرد تا فقیر را چیزی دهد " هیچ نیافت . جیب های کت گشتن گرفت " هم چیزی نبود .کیف از بغل بیرون کشید با روی گشاده . در آن نیز جز کوپن باطله ندید . کوپن سوی درویش دراز کرد که بگیر .درویش لبخندی زد و گفت : ای کریم مرا از تو چیزی طلب نباشد "لکن به حق حق که بگو "تو را که ریالی به جیب نباشد این شادی از کجاست ؟ ای که یک" یک ریالی نداری هیچ در جیب خالی نداری گو چگونه روی شاد و خندان تو که مال و منالی نداری کارمند چپ و راست پیش و پس " نیک نگریستن گرفت و چون از جمله کاسبان کسی را ندید " گفت : حرمت کارمندی به ضرب سیلی نگاه تا کاسبان را به چشم آید و مرا ناچار از نسیه ستاندنم "دست رد بر سینه ننهند که شرمنده جیب غماز گشتن "به که سبد تهی از دکان باز گشتن . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 15:58 توسط ممدو
|
|
||
|
|
|
|
|
معتاد و زهر هلاهل الا معتاد چرت آلود کاهل بیا این کار مهلک را فرو هل خطر زین "اعتیاد" خانمان سوز فزون تر باشد از زهر هلاهل بر این زهری که باشد قاتل جان چرا با جان و دل گشتی تو مایل ؟ به غیر از سستی و بی حالی و ضعف چه می گردد تو را زین کار حاصل ؟ به دامش هر کسی افتاده فی الفور توان و غیرتش گردید زایل شود شیر ژیان در چنگ او موش که بی رحم است و وحشتناک و هایل در آویزد اگر با رستم زال سجلش را کند یکباره باطل زهول و هیبتش گر شاسب یل شود زرد و نزار و خیط و عاطل به غیر از نکبت و مرگ و مذلت چه دارد ارمغان این سم قاتل ؟ جوان از سادگی چون شد شکارش تمام کار و بارش گشت مشکل پس از چندی شود رنجور و لاغر به کار زندگی بی درد و کاهل رژیم لاغری گیرد به اجبار شود چون عنکبوتان جناگل دو دستش چون وبال شانه گردد به شکل وزنه ای سنگین شود ول سرش سنگین به هنگام خماری بیفتد از اعالی بر اسافل درون کوچه از گیجی و منگی بخوابد چون نیابد راه منزل چنین گردد هدر نیروی کشور از این فترت نباید بود غافل جوانها در وطن چشم و چراغند از آنها ننگ باشد این رذایل جوان باید به راه کوشش و کار سپارد عقل و هوش و همت و دل که میهن را کند آباد و پر بار نشاط آرد مراحل در مراحل ********** |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 23:15 توسط ممدو
|
|
||
|
|
|
|
|
فوتبال ما فوتبال ما چرا از اعتبار افتاده است ؟ نخل شادابش چرا از برگ و بار افتاده است ؟ آن که تا دیروز پیش مرد و زن محبوب بود از چه رو ناگه ز چشم روزگار افتاده است بود در پرواز چون شهباز در اوج فلک بر زمین ناگه ز تیری جانشکار افتاده است دوستداران را چه پیش آمد که ترکش گفته اند عاشقان بیقرارش را چه کار افتاده است ؟ قهرمانان " جانفشانیها درین ره کرده اند بر زبانها نام ما با افتخار افتاده است از چه ناگه ترک نام و قهرمانی گفته ایم ؟ فوتبال ما چنین بی غمگسار افتاده است گو طبیبان را که این بیمار را درمان کنند بی کس اندر گوشه ای چشم انتظار افتاده است ***** |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 23:33 توسط ممدو
|
|
||
|
|
|
|
|
رانندگی عیال همسرم یک دو سه هفته است که راننده شده صاحب بیمه و کارت و اتول بنده شده بس که بر تیر و درخت و در و دیوار زده اتولم بی سپر و بی در و بی دنده شده زیر کرده سه خروس و دو سگ و یک گربه باعث مسخره مردم خوش خنده شده زده با دنده عقب توی کیوسک تلفن تلفن نصف شده " دسته اش افکنده شده وقت ترمز "عوضی کرده لگد بر سر گاز هر طرف جمعی اگر بوده پراکنده شده هر درختی که در اطراف مسیرش بوده ساقه بشکسته شده "ریشه آن کنده شده شده رانندگی همسر من ورد زبان شوهرش _ بنده _ از این مساله شرمنده شده ********* با عرض معذرت از خانمهای (راننده) بردخونی . @@@@@ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 23:16 توسط ممدو
|
|
||
|
|
|
|
|
*باز هم ماهواره (این بار دیش)* ای دیش تو بر بام و " تو از دیش به تشویش تشویش رها کن که مصونی تو ز تفتیش پنهان چه کنی دیش دو متری به سر بام ؟ یک سوی بنه پوشش و از دیش"میندیش از تاری تصویر مباش این همه دلگیر از بابت برفک منمای این همه تشویش مرغوب نبوده ست مگر نوع "ال.ان.بی" ت کاینسان به تو تصویر دهد محو و قاراشمیش شب تا به سحر بر سر بامی پی تنظیم از بام فرود آی و خجالت بکش از خویش دی بر سر هر بام یکی دیش عیان بود امروز چو نیکو نگری بیش تر از پیش گر چشم خرد باز کنی موقع دیدن بر بام کسان دیش ببینی ز یکی بیش این سوی "عرب ست"بود آن سوی "سی.ان.ان." این "جانب مغدان نگرد آن " سوی آبکیش * "شرقی" طلبی دست بر این فیش فشاری "غربی" خواهی شست نهی بر سر آن فیش تو دیش به برداری و همسایه ندارد تو باغ دلت خرم و همسایه دلش ریش بر خیز و یکی "کابل" به همسایه عطا کن ای نان تو در سفره " بده لقمه به درویش فریاد از این دیش که چون گاو زراعت در مزرع افکار من و تو بزند خیش این دیش چو مار است که هر سو بکشد سر یا عقرب جراره که هر جا بزند نیش بس نکته که در دیش نهان است "ولیکن چون قافیه تنگ است " نگردم پی باقیش ********** پاورقی : آبکیش : همان آبکش خودمان است . و اما بعد : بر اهل ادب واجب عینی است که در این قصیده به دیده تحقیق بنگرند .و هر آینه نکته ای فوت شده یا قافیه ی از قلم افتاده یافتند به سلاح انتقاد بر من بتازند و چوب تادیب بر پایم بنوازند تا دیگران را عبرتی باشد . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 15:42 توسط ممدو
|
|
||
|
|
|
|
|
موجر و مستاجر موجری مستاجری دید و گریبانش گرفت گفت مستاجر که : این پیراهن است افسار نیست گفت : می باید کنی افزون اجاره خانه را گفت : وسع من برادر بیش از این مقدار نیست گفت : بالا رفته نرخ ارزهای خارجی گفت : پول ما دلار و درهم و دینار نیست گفت : افتاده عقب چندی اجاره خانه ات گفت : بیکارم من و دانی که جایی کار نیست گفت : فرش خانه ات جای اجاره می برم گفت : پوسیده است "جز نقشی ز پود و تار نیست گفت : رو اندر بیابان خیمه و چادر بزن گفت : آنجا ایمن از دزدان و از اشرار نیست گفت : بسیار است خانه ی خالی اندر شهر ما گفت : آری " لیک پول جیب ما بسیار نیست گفت : گیرم حکم و ریزم کوچه اسباب تو را گفت : ای بابا " اثاثی بنده را در کار نیست گفت : از یاران و غمخواران مدد خواهی بکن گفت : ما بیچارگان را هیچ کس غمخوار نیست $$$$$ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:56 توسط ممدو
|
|
||
|
|
|
|
|
در تامین هزینه حبیب کارمندی بود کم کاره و بیعاره .هر صبح با تاخیر بسیار در اداره ورود کردی و چون در پشت میز نشستی "هیچ ارباب رجوع را اذن دخول ندادی تا نیم ساعت و چنین به تحقیق پیوسته است که آن نیم ساعت را در کار صرف صبحانه کردی . آنگاه نزد رئیس شدی و چشم تر کردی که :"عمه مرا فرزندی بوده است هیجده ساله فرزندی که هم در این ساعت تریلی بیامد و او را در نوردید و طومار وی در هم پیچید و مرا باید که بر سر الباقی وی حضور یابم و جمع و جور کنم و به منزل آخرت برم " پس ماموریت اداری بستدی و قسمتی از بالا پوش (1) در اداره بر جای نهادی که یعنی :"به ضرورتی از پشت میز غایب شده است و زود باشد که باز گردد ."و آنگاه بیرون شدی و باز نیامدی تا عصر . دیگر روز ماموریت بستدی و برفتی که :شناسنامه آن بیچاره باطل باید کردن و سوم روز گفتی :مجلس ختم در پیش است . و ششم روز :"شب هفت "است و همین روز تا چهل روز . و چون کار این پسر عمه تمام کردی "پسر عمه دیگر را از بام ساختمان سقوط دادی و دست و پای وی به سختی بشکانیدی و مخ در دهان بیاوردی و مدفون ساختی( همه از الکی) . سپس عمه سوم در کار آوردی . و گویند وی را چهل پسر عمه بود . و همه در معرض تلف . (و دایی زادگان بسیار و عمو زادگان بیشمار و دیگر اقوام دور و نزدیک همه در رزرو و اغلبی از ایشان در مستعد وفات. ) القصه"سالی چند بر این منوال بگذشت و حبیب "پسر عمه گان را یکان یکان کشته می گردانید و در سوگ ایشان از اداره غایب می شد . قضا را آن روز که یکی از ایشان را (از الکی )در جوی آب بینداخته و خفه گردانیده بود "آن رئیس حبیب از برابر تعاونی گذر می کرد و حبیب را دید در صف روغن مایع ایستاده . بر آسمان بنگریست و بگذشت و حبیب پنداشت که وی را ندید . دیگر روز در صف پنیر قوطی ببود .آن رئیس بیامد و بگذشت . _ ندید . سوم روز در صف مرغ بود . _ ندید . و روز بعد آن رئیس در پشت میز "استوار بنشست و گفت : حبیب بیاید . بیامد . گفت : _ دیدم . گفت :چه چیز را ؟ گفت :تو را و احمد را وحسین را و یعقوب را و دیگر کارمند گان را در صف روغن و پنیر و مرغ و برنج و پودر و چای و قند و گوشت و جز آن را از کالاهای اساسی که به تفاریق در تعاونی به فروش رسانند و هر روز خلقان را "نیمی در صف مشغول بدارند . حبیب راه انکار را بسته دید و دیوار حاشا را شکسته .پس گفت:اینچنین است . گفت : ای حبیب آگاه باش که من حقوق تو موقوف گردانم و اضافه کار نپردازم و ترفیع و پاداش و حق شغل و زیر میزی و جز آن ندهم که تو غیر مربوط کارمندی هستی و پیوسته ارباب رجوع را معطل می گذاری و "جیم فنگ "می کنی و بر در فرو شگاه می نشینی " چون سائلان به کف "و چشم می داری تا کی کالا بیاید و تو حصه ی خویش بر گیری و بگریزی و بر دیگر فروشگاه روی و هر کس که بپرسد : حبیب کجا رفت ؟ پاسخ بشنود که :پسر عمه وی مرحوم شد و رفته است تا وی را در خاک کند .حبیب به سختی برآشفت و گفت : اگر اینگونه کارمند خواهی " خواهی "و اگر نخواهی در اختیار کارگزینی گذاری که من نه کارمند شخص توام . و نیک دانی که مرا بدین حقوق ضعیف و پاداش نحیف و اضافه کار اندک و دیگر مبالغ بی قدر " گذران عمر میسر نمی گردد . و من کارمند دولتم " و دولت عظیم کاردان است و رسم بنده پروری نیک داند و چون مرا در خدمت خویش در آورده است تعهد من به تمامی تواند کرد از در صف ایستادن و کالا فروختن : که بخر و در بازار آزاد بفروش و سود به حاصل کن و دعا گو باش و اگر جز این بودی شش نفر نانخور را اداره نتوانستی کرد . این بگفت و برگ ماموریت بستد و باز عازم فروشگاه شد . پاورقی : (1) از قبیل :عینک " کلاه " شال گردن " کت " پالتو " کیف و جز آن به تناسب فصل . $$$$$ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:10 توسط ممدو
|
|
||
|
|
|
|
|
$ وام آن روز که با شور و شعف وام گرفتم از آرزوی کهنه خود " کام گرفتم با جیب پر از پول " شدم جانب منزل هی زیر لبی رنگ دیرام رام گرفتم با غبغب پر باد هر آن کس که مرا دید پنداشت که تاج از سر بهرام گرفتم فردا که شدم جانب بازار از اول کفش نوی از بهر دو تا پام گرفتم از بس که گران بود همان لحظه اول شد تیره دو تا چشمم و سرسام گرفتم یک دسته کوپن در کف و هر سو بدویدم هر جنس که گردیده بد اعلام " گرفتم گوشت و عدس و ماش و نخود "لپه و گوجه نیم کیلو سوسیس هم جهت شام گرفتم یک دفتر نقاشی و خودکار و مدادی بهر رجب و اکرم و الهام گرفتم شش دکمه پیراهن و ده گز کش تنبان بهر علی و اصغر و بهنام گرفتم چون فلفل هندی بود آن وام که خوردم فریاد ز دردی که سرانجام گرفتم من ماندم و سنگینی بار غم اقساط بر دست عصایی چو یکی لام گرفتم گشتم ز شکر خوردن این وام پشیمان خود را همه زین کار به دشنام گرفتم $$$$ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:50 توسط ممدو
|
|
||
|
|
|
|
|
اخلاق الروسا "سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت" تو گویی از دماغ فیل بر روی زمین افتاده اند اینان و یا از ساکنان قله قافند که اینسان از نبوغ و عقل و هوش خویش می لافند ***** "سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت " به گاه راه رفتن آنچنان پاهای خود را بر زمین کوبند که عرش و فرش می لرزد "و گر دست محبت سویشان یازی " چنان بی اعتنا با چشمهایی خیره و مغرور نگاهی بر تو اندازند که در یک دم "نفس کز گرمگاه سینه ات آید برون " دیگر به داخل بر نخواهند گشت ***** رئیسا ... الا ای مرد پر از باد و بودا "پر ز فیسا من اکنون از رهی دور آمدستم بهر دیدارت اگر چه خوب می دانم که تو چون شاخ شمشادی و من لنگم تو خوشرنگ و من بیچاره بد رنگم "بیا بگشای در بگشای دلتنگم " ***** و گر تو خود نمی آیی که در بر روی این چاکر "ز روی کبر بگشایی رئیس دفتر خود را بگو اینک که یک دم آید و در را به روی بنده بگشاید . ***** |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:41 توسط ممدو
|
|
||
|
|
|
|
|
رانندگی | ||